این وبلاگ منتقل شد به

http://farandaway.blogfa.com

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦

 

ارزش هر دل به اندازه تمام حرف هايي است كه براي نگفتن دارد...

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦

 

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦

 

ـ۱۴ خرداد: این روزا همش منتظرم

منتظر چی یا کی؟خودمم درست نمیدونم

فقط میدونم منتظرم

انتظار همیشه کلافه ام میکنه...

ـ۱۰ اردیبهشت :من امروز بزرگترین رویای بچه گی هامو پوشیدم

تا بچه بودم که مامان و بابا اصلا نمیذاشتن نزدیکشم برم.از وقتی هم که اختیار شکوندن دست و پام اومد دستم جای درست و حسابی که نزدیک به خونمون باشه پیدا نمیشد.تا اینکه بالاخره دانشگاهمون طی یه اقدام متهورانه ! با هم  پیست اسکیت و دوچرخه سواری و سکوی صخره نوردی توی محوطه خوابگاه ساختن و من عروسی ای گرفتم که بیا و ببین.

فکر کن به جای دوچرخه و ماشین پاهای خودت چرخ داشته باشهاینقده کیف داااااااره

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦

 

 

The world we have is the product of our own way of thinking. Albert Einstein

 

ـ فردا بازم دارم میرم شیرازJ

هر وقت پامو تو این شهر میذارم یا به سمتش حرکت میکنم احساس میکنم دارم به اصل خودم بر میگردم.به ریشه و هویتم.با وجود اینکه برای زندگی همیشه پایتخت رو انتخاب میکنم ، اما هیج وقت احساسم به زادگاهم کم نشده.تنها شهری تو دنیا که با کوچه پس کوچه هاش و آب و خاک و مردمش احساس یکی بودن میکنم شیرازه...شیراز من.

ـ رفتم جشن سیسمونی  نی نی دوستمJ

دیدن شادی آدما همیشه شادم میکنه...همش دارم فکر میکنم چه حس فوق العاده ای باید داشته باشه داشتن یه موجود زنده ی دیگه تو وجود خودت ...دیدن زنی که منتظر بچه اس یا نوزادشو بغل کرده...درک ادامه حیات انسان روی این کره ی خاکی...هر چقدر هم گاهی به نظر سخت و غیر قابل تحمل میاد،زندگی،همیشه راه خودشو حتی ازبین کوره راهها هم پیدا میکنه و دوباره جاری میشه...

دوباره و دوباره...

 

ـ همه ی درسا و پروژه ها تلمبار شده رو همL  

این ترم آخری اصلا روی ماه نشسته ی دانشگاه رو ندیدم.یه دوره ی تنبلی چند ماهه رو گذروندم.فقط واسه خودم کتاب خوندم و فیلم دیدم و طبیعت گردیدم.J  تازه تازه داره وجدانم میدرده!

اگه این تنبلی دست ازسرم برداره دوس دارم افسانه ی ...،قهرمان اساطیری ایرلند(رستم ایرلندی)رو اینجا قسمت به قسمت بنویسم.

 اگه این تنبلی بذاره!!!

  

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦

يه عالمه زیبایی و یه روز به ياد موندنی که دوس دارم با بقيه تقسيمش کنم:)

کیلومتر ۵۰ جاده کرج ـ چالوس

پنج شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

من عاشق طبیعتم.

یکی از بزرگترین رویاهام اینه که بتونم یه مدت طولانی برم تو دل طبیعت زندگی کنم.بچه که بودم همیشه دلم میخواست یه مزرعه داشته باشم با یه عالمه پرنده و چرنده توش و یه اسب خوشگل مامانی که سوارش بشمو بزنم به دل کوه و دشت.فکر میکردم آدم بزرگ که میشه به همه ی آرزوهاش میرسه... :) عجب عالمی دارن این بچه ها...

دود و بوق وسر وصدا و دعوا و چارچوب وسنگ و آجر و....یه مدته به شدت خسته ام کرده:(دلم میخواد فرارکنم ازاین زندگی ماشینی برم تو دل طبیعت ساعت ها به صدای آوازپرنده ها گوش کنم.پارک و مرکز تفریحی و کمپ و اینا هم دیگه راضیم نمیکنه!طبیعت بکر میخوام...

من درخت میخوام

کوه میخوام

دشت و دمن میخوام...

 کاش میشد به یه جایی زنگ بزنم بگم برام بفرستن!!!

  

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

دل من دیر زمانیست که می پندارد

« دوستی » نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز،

ساقه ی ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را

                ـ دانستــــه ـ

                                       بیازارد !


  
نویسنده : زهرا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

پشت ترافیک موندنهای بی شمار باعث میشه دقت آدم به اطراف بیشتر بشه. یکی از چیزهایی که پشت این چهار راهها جلب توجه می کنه نوشته های پشت شیشه ی بعضی ماشین هاست.معمولا این جمله ها به ائمه مربوطه یا نهایتا نوشتن به یاد پدرم و مادرم و بی ربط ترینش به نظر من این شتر دیدی ندیدی که اومدن به طرز مضحکی نوشتن camel see not seeهست. اما امروز یه نوشته ای دیدم پشت یکی از این ماشینها،خیلی جالب بود برام.و مقادیری یاد ادبیات تعلیمی و کلاسهای پند و اندرز مامان بزرگ بابا بزرگا افتادم.با خط درشت قرمزنوشته بود:

                                                   عاقبت فرار از مدرسه!!!

 حدس میزنی ماشینه چی بود؟

یه پیکان 60 درب و داغون با یه رنگ پریده ی نارنجی و صندلی های کج و معوج که یه درشم شل میزد و اگزوزشم به طرز فجیعی صدا می داد!

  
نویسنده : زهرا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

یادش به خیر پارسال و سال قبل و سال قبل ترش این روزا...:)

چهره ی تک تکشون یادمه

لبخنداشون

اشکاشون

حسودی کردناشون...

تیچر تیچر گفتناشون

چقدر خودمو میکشتم این کلمه رو از دهنشون بندازم اما گوششون بدهکار نبود که نبود...:)

کادوهایی که بعضی هاشون با دستای کوچولوی خودشون درست کرده بودنو هنوز دارم.

کار کردن با بچه ها عالمی داره

یادش به خیر

چقدروقتی شاگردهایی که سن و سال پدرم رو داشتن بهم تبریک میگفتن خجالت میکشیدم، مخصوصا آقایون.

...........................

مادرم میگه تو برای تدریس ساخته شدی

نمیدونم

شایدم واقعا همینطوره

پارسال که برای مدتی همه چیز رو کنار گذاشتم این بخش خوب زندگیمو هم گذاشتم کنار.

البته درسای دانشگاه و تا دیر وقت طول کشیدن ساعت کلاسها م تو موسسه هم بی تاثیر نبود.

از اون موقع دیگه کلاس نگرفتم.

شاید یه روزی به همین زودیا بازم برم سراغش

اما مطمئنا اون روز از لحاظ روحی کاملا آماده ام.

برق اون چشم های پر اشتیاق مسئولیت عظیمی رو شونه های آدم میذاره.

مسئولیتی که باید براش آماده بود...

  

نویسنده : زهرا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

← صفحه بعد